اشک های سرنوشت ساز یک دختر

یک روز صبح من و همکارانم در تحریریه روزنامه سرگرم تهیه و تنظیم خبرها بودیم که خبر دادند دختر جوانی می‌خواهد با گروه حوادث درددل کند. دختری لاغراندام با صورتی تکیده و سیمایی افسرده و رنگ پریده که شور زندگی در چشم‌هایش پژمرده بود وارد تحریریه روزنامه شد.

حافظ نخوانیم!

  به گزارش پایگاه خبری “ججین”   ، محمد نصیری کلیان / دوستی داشتیم که از دست نوه‌اش به خاطر شیطنت‌هاش می‌نالید و می‌گفت: این نیم وجبی هر چی می‌گیم، نکن! بدتر می‌کنه… تا اینکه به این نتیجه رسید که به اصطلاح خودمون به این طفل کوچک که از سیاست چیزی نمی‌دونست ترفندی بزنه. از این قرار