به گزارش پایگاه خبری “ججین“، معمولا بحث و گفت و گو درباره ی هر چیزی ، از سوالات و پرسش ها آغاز می شود.سوالات ابزار تفکر اند و نقطه ی آغازین هر بحث و گفت و گویی. نقطه ی آغازین این مبحث “یعنی هنر و عکاسی” نیز دو سوال بسیار مهم است که پاسخ به آن ها، ما را در استنباط بهتر از این دو مفهوم یاری می کند.

پرسش نخست هنر چیست؟ که البته این موضوع اغلب نادیده گرفته می شود و پرسش دوم عکاسی چه سهمی در هنر دارد؟

ما قرار است با پاسخ به این پرسش ها به کمک دامنه ای از مسائل مرتبط با آن ، به عکاسی هنری مدرن راه پیدا کنیم و در ادامه ی فعالیت کانون به نگارش مقالاتی مرتبط با این موضوع بپردازیم.

با پرسش نخست آغاز می کنیم:

 

هنر

 

کلمه ی ساده هنر غالبا مربوط به آن هنری هایی است که ما آن ها را به نام هنر تجسمی یا بصری می شناسیم. اما اگر درستش را خواسته باشیم باید هنر ادبیات و هنر موسیقی را هم در بر بگیرد. بعضی از شاخصه ها در میان همه ی هنر ها مشترک است.

تمام هنرمندان نیتشان لذت بخشیدن است، بنا براین ساده ترین و معمول ترین تعریف هنر را می توانیم این گونه بگوییم: هنر کوششی است برای آفرینش صور لذت بخش.این صور حس زیبایی ما را ارضا می کنند،و حس زیبایی وقتی راضی می شود که ما به نوعی وحدت یا هماهنگی حاصل از روابط صوری در ادراکات حسی خود دریافت کرده باشیم.

این می تواند پاسخی برای سوال چیستی هنر باشد، اما هرگز آن پاسخی نیست که ما می خواهیم، بنا بر این هنر را به لحاظ تاریخی مورد بحث قرار می دهیم تا نقطه ی برخورد این دو عنوان، یعنی عکاسی و هنر را با یکدیگر پیدا کنیم و اثرات آن ها را بر یکدیگر بسنجیم و بتوانیم از این راه به پاسخ پرسش دوم بپردازیم یعنی این پرسش که عکاسی چه سهمی در هنر دارد! البته این پرسش به صورت دیگری هم مطرح می شود : اینکه هنر چه سهمی در عکاسی دارد؟ که تفاوت چندانی میان این دو پرسش نیست.

 

 

 

 

 

 

واژه ی هنر در زمان ها و مکان های مختلف برای افراد، معانی متفاوتی داشته است. برای مثال سخن گفتن در باب هنر آشپزی ، هنر باغبانی و اصطلاحات مشابه به این معنا نیست که غذا، گیاه و یا ازین قبیل چیز ها در یک گالری هنری بزرگ به نمایش در آیند.بلکه واژه ی هنر به این صورت به معنی نوعی پیشه و مهارت است. و یا در قرون وسطی، هنر به عنوان بخشی از برنامه ی درسی دانشگاه ها نقش مهمی داشته است.هنرهای هفت گانه: دستور زبان، فن خطابة بلاغت، حساب، منطق، موسیقی، هندسه و نجوم که به عنوان هنر های آزاداندیشی به شمار می آمدند.

اما هنر به عنوان یک اسم که به نهادی اشاره دارد و همچنین هنرمند به عنوان فردی که در حیطه ی هنر به فعالیت می پردازد، کما بیش پدیده ی جدید است.

این دو واژه یعنی هنر و هنرمند به طور عمده در سده ی هجدهم و یا کمی قبل تر از آن به ویژه در اروپا ، به شکل آکادمی ها . نهاد های سلطنتی یا هنری، پدیدار شدند، و در طی سده ی نوزدهم با ظهور و تحول شماری از نهادهای جدید مرتبط به هم، قوام بیافتند.به این ترتیب هنرمند و صنعتگر (منظور شخصی که استاد کاری ماهر و متخصص باشد)از دانشمندان(نهاد های علمی) متمایز شدند.

چنین تقابل هایی نشانگر تمایزی دیگر میان هنر (در مقام هنر زیبا) و فرهنگ شد،فرهنگ واژه ای که پیدایش آن مصادف با ظهور نهاد های هنری در سده های هجدهم و نوزدهم بود.این تمایزها به خصوص زمانی که فرآیند صنعتی شدن ، تمام جوامع را فرا می گرفت ، آشکار شدند.

زمانی که مهارت های فنی یک صنعتگر از فرآیند تولید صنعتی جدا شد، نقشی که هنر و گفتمان زیباشناسیِ متناظر آن به خود اختصاص داد، هیچ گونه پیوندی با مهارت های صنعتگران نداشت، بلکه مربوط به توانایی ویژة هنرمندان یا همان تخیل آن ها برای تاثیر گذاشتن بر “فرهنگ” بود.

 

اما این نقش هنر که به نوعی در آن بازه ی زمانی معنای هنر نیز قلمداد می شد، صد سال بعد توسط کلمنت گرینبرگ (یکی از تاثیرگذار ترین منتقدان هنری در سده ی بیستم که شهرت او به سبب دفاع از “اَبستره اکسپرسیونیسم” است) نفی شد.در واقع این منتقد تاثیرگذار آمریکایی، هنر و فرهنگ را غیر قابل قیاس با یکدیگر می دانست و به طور اساسی با آن مخالف بود.از نظر او فرهنگ، به معنی فرهنگ توده بود، و آن را بد می پنداشت. هنر ، یا به طور خاص نقاشی ، رهایی از فرهنگی بود که به ارزش های مبتذل بازار آلوده شده بود.

 

گرینبرگ در این روند، تمام نقادی اجتماعی و حتی ارجاع های اجتماعی (کاربرد پرسپکتیو در نقاشی) را که به طور گسترده در عکاسی یافت می شود به کناری نهاد.استقلال یا خودآینی هنر از دید گرینبرگ به معنای یک شاخصة  زیبایی شناختی در کاربست هنر بود که به کمک نقاشی به عنوان شیوه ای که از امر اجتماعی اجتناب می کرد، صورتبندی شده بود، یعنی گرایش به انتزاع و سطوح دوبعدی نقاشی ها و نه توهم عمق. مفهوم خودآیینی از نظر گرینبرگ ، که هنر را از جامعه جدا می داند،در حکم رد گفتمان هنر با جامعه است که یکی از اصول فرمالیسم ها است.با این حال با دید مثبت تری نیز می توان به روند ها نگاهی دوباره کرد که در این نگاه دوباره هنر به عنوان عرصه ای که فاصله ای انتقادی با جامعه دارد محسوب می شود.

 

ریموند ویلیامز، در مطالعاتش  درباب استقلال و خودآیینی بیان می کند شاعران و ناقلان سلتیِ سده ی ششم، در دربارهای ایرلندی ویلز قوت یافتند که کارکرد و نقش شاعر در این دربارها تنها (ستایش و فراهم کردن یک روایت برای رویدادهایی که در آن مردم تحت سلطه از شان و منزلتی برجسته برخوردار باشند) بود. این شاعران از خودآیینی و استقلال بسیار اندکی برخوردار بودند.کار آن ها سخت تحت امر بود.با این حال در دربارهای اواخر رنسانس و واتیکان، جایی که مناسبات بازار حامیان هنر رایج بود، فضای بیشتری برای مذاکره و معامله پدید آمد.در این زمان هنرمندان می توانستند با حامیان مالی خود قراردادهایی را ببندند، اگرچه خود هنرمند در خصوص شرایط تولید اثر هنری خویش از استقلال برخوردار بود ، اما قدرت سیاسی ، حرف آخر را می زد.

این مثال تاریخی تنها برای آن بیان شد تا نشان دهیم مفهوم مدرن هنر، که متضمن خودآیینی هنری و استقلال خلاقانه است متفاوت است با سایر مناسبات اجتماعی میان هنر و هنرمند در نهادها و نیز در جوامعی که ساختار اجتماعی بسیار متفاوتی با یکدیگر دارند.اگر جایگاه هنرمندان در حکومت های تمامیت خواه و عدم استقلال و آزادی بیان آن ها را در نظر بگیریم،یعنی هنرمندانی که موقعیتشان شبیه شاعران مذکور سده ی ششم دربار ویلز است، این موقعیت متغیر روشن تر می شود.

خودآیینی و استقلال ، که در مفاهیم اخیر مربوط به هنر چه اقتصادی ، ایدئولوژیک چه زیباشناختی گنجانده شده است، به هیچ رو ضمانت تاریخی و اجتماعی ندارد.به قولی هنر در هر وضعیتی که قرار بگیرد خودآیینی و استقلال در آن به چشم می خورد و در آن جای گرفته است و همین خودآیینی و استقلال هنری باعث شده در مفهوم نوین هنر به این عبارات برخورد کنیم: هنر به رغم فشار ها و محدودیت هایی که از طرف جامعه بر آن اعمال می شود، به طور محسوس عرصه ای است برای نقد و فاصلة انتقادی.!

برای بیان هنر تا به این اندازه از تعاریف بسنده می کنیم و این متن برای آن، کفایت می کند و بیان بیشتر سبب سردرگمی می شود.به هر حال در بیان چیستی هنر همواره هیچ اتفاق نظری وجود نداشته است.

 

 

 

 

حال به سوال دوم می پردازیم. به اینکه عکاسی در این روایت تاریخی از هنر، چه نقشی را ایفا کرده است؟ سهم اثر گذاری آن چه مقدار بوده است؟ آیا مفهوم هنر بعد از عکاسی تغییر یافته است ؟ یا اصلا در تغییر مفهوم و معنای هنر نقشی داشته است؟ و یا سوالاتی از این قبیل که یک سوال در همگی آن ها مشترک است و پاسخ به این سوال یعنی بیان سهم عکاسی در هنر؟ میتواند پاسخی برای تمامی سوال های طرح شده ی بالا باشد.

 

سهم عکاسی در هنر

 

در واقع تاریخ هنر، قبل از ظهور عکاسی ، تاریخ ژانر ها بوده است. در آکادمی های هنری ، نقاشی  در یک سلسله مراتب از ژانر ها و بر طبق ارزش های انتقادی حاصل از گفتمان های حاکم بر آن ها، آموزش داده می شد.با ظهور عکاسی و یا بهتر بگوییم با اختراع آن همه چیز تغییر کرد، البته نه تنها به علت اختراع شدن عکاسی، بلکه به این دلیل که فرآیند صنعتی شدن، نمای کلی هنر و تصاویر را در فرهنگ دگرگون کرد.

عکاسی ایده ی هنر را به طور کلی تغییر داد( همانگونه که والتر بنیامین در دهه ی ۱۹۳۰ بازگو کرد).همچنین عکاسی برای ظهور یک مجموعه ی کاملا جدیدی از نهادها که کارکرد عمده ی آن ها تولید تصاویر صنعتی برای بازار های عمومی در حال رشد بود، اهمیتی حیاتی یافت.رسانه ی عکاسی در بازارهای رو به گسترش تصاویر، یک تکنولوژی محوری به شمار می آمد: یعنی تبلیغات، صنعت گردشگری، اخبار، هویت اجتماعی و … .

 

دگرگونی بعدی که عکاسی مسبب آن بود در زمینه ی نقش تصاویر در جامعه بود، این دگرگونی این بود که تاریخ هنر را با هزینه ی کمتر و بر پایه ی حیطه ی گسترده تر تصاویر عکاسانه، به یک نظام و رشته ی تخصصی تبدیل کرد. دانش های تخصصی نو ظهور، نوین تر و رقیب مانند مطالعات سینما، فرهنگ، تلویزیون و نظریه ی عکاسی به تدریج جانشین تاریخ هنر شد(در دانشگاه ها، آکادمی ها و مدارس هنر).

برای مثال با نگاهی به سده ی بیستم در می یابیم که جدالی طولانی به منظور ساخت پارادایم های جدید(الگو ها و سرمشق ها) برای مطالعه ی رسانه های مرتبط و مدرن عکاسی- فیلم- تلویزیون پدید آمد، تنها زمینه هایی به طور کامل به کمک علوم ارتباطات و بعد ها زمینه های مرتبط مطالعات فرهنگی و مطالعات بصری از دهة ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ تا امروز گسترش پیدا کرد.تنش بعدی میان مطالعه رسانه محور و در نظر گرفتن جایگاه آن در چشم انداز کلی تر فرهنگ تصویری یکی از مسائل اساسی بوده است که بر سر تاسر این نظام ها و رشته ها سایه افکند.

از این رو زمانی که فردی درباب تاثیر رسانه ی عکاسی بر هنر یا بلعکس صحبت می کند این تصویر کلی از دگرگونی اجتماعی در تولید تصورات بصری را باید به یاد داشت و هرگز از خاطر دور نداشت. به عبارت دیگر دگرگونی های هنر از زمان ظهور عکاسی نیز بخشی از این تغییر کلی در تاریخ کاربرد و هدف تصاویر ، در جوامع مختلف هستند.نمی توان این تغییرات در کاربست هنر و نظریة آن را کاملا از جریانات کلی رسانه های بصری در بخش دیگر فرهنگ جدا کرد.

در ادامه پاسخ دادن به سوال دوم شاید بهتر باشد تاثیر عکاسی در نقاشی (به عنوان یک هنر) را مورد برسی قرار دهیم و به بخش پارادایم های عکاسی برسیم تا از طریق آن به چگونگی کارکرد ذاتی عکاسی در هنر پی ببریم، اینکه عکاسی در هنر به چه شکل جلوه پیدا می کند و …

همواره برای رد نظریه ی هنر بودن عکاسی ، منتقدین و فلاسفه ی حوزه ی هنری سعی در مقایسه ی این دو عنوان(نقاشی و عکاسی) با یک دیگر کرده اند.یعنی برای اثبات اینکه عکاسی هنر است یا خیر ویا برای آنکه بگویند عکاسی سهمی در هنر ندارد، آن را با نقاشی مقایسه کرده اند و از طریق نظریه ی بازتولیدی و بازنمایی و دیگر استدلال های موجود، در پی رد کردن عکاسی به عنوان یک هنر بوده اند. اما در این جا قرار بر آن نیست که ما از طریق نظریه ی بازتولید و بازنمایی به نتایجی خودخواسته و خودخواهانه برسیم.

قرار بر این است که با بیان یک سیر تاریخی بگوییم که عکاسی بنا به ذات خودش که محصول آن یک شئ بصری است با هنری شبیه به ذات خودش یعنی هنر نقاشی که در زمره ی هنر های تجسمی قرار میگیرد چه کرده است و خود چه سهمی را در حوزه هنر های تجسمی بر عهده گرفت.

دیدگاه رایجی که در مورد تاثیر عکاسی بر روی هنر مد نظر گرفته می شود این است که عکاسی سبب رهایی نقاشی شد و آن را برای کشف ایده ها و مسیر های دیگر آماده ساخت.بعد از ظهور عکاسی آرزوی رسیدن به “شباهت” دیگر مد نظر نبود. یعنی آنچه که در آکادمی ها برای رسیدن نقاشی نقاشان به شباهت بیشتر با موضوع، آموزش داده می شد ، با ظهور عکاسی، کنار زده شد و نقاشی به سمت تجربه های جدیدی رفت.نقاشان در سده ی نوزدهم با بینشی ذهنی تر در پی کشف و تجربه در نقاشی به سمت ایده هایی مانند امپرسیونیسم، پوانتیلیسم، اکسپرسیونیسم و حتی کوبیسم روی آوردند. در واقع رئالیسم در ژانر ها، که زمانی تحت سیطره ی نقاشی بود، با ظهور عکاسی، به عکاسی واگذار شد و نقاشی از بند رئالیسم رهایی پیدا کرد.

 

 

تاریخ رئالیسم از بعد از ظهور عکاسی در اختیار عکاسی بوده و عکاسی به یک سرمشق و یا پارادایم تصویری تازه برای رئالیسم بدل گشت.

 

بحث در رابطه با هنر و عکاسی تا به همینجا کافی است.اینکه ما متوجه جایگاه عکاسی در هنر بشویم می تواند برای ما بسیار مهم باشد و در کنش های عکاسانه مان اثر گذار. پس ما تا به اینجا دریافتیم که عکاسی خود یک الگوی تصویری برای رئالیسم شد.اما این تازه ابتدای تاریخ هنرعکاسی بود و تا به امروز پارادایم های دیگری در عکاسی برای گفتمان هنرمندان در انتقاد از جامعه و یا اثرگذاری بر آن به وجود آمده است. که در مطالب بعدی کانون به آن ها اشاره خواهد شد.

در واقع این مقاله به عنوان اولین مقاله ی کانون عکاسی دیدنگار تنظیم شده است تا مارا به درون دنیای بزرگ عکاسی سوق دهد.در ادامه مقالات کانون ما به معرفی انواع مکاتب هنری و فلسفی و همینطور انواع سبک های موجود در این گرایش یعنی “عکاسی” می پردازیم. البته نه به صورت سیر تاریخی و به ترتیب. سعی داریم تا آن هایی را بیان کنیم که از اهمیت بیشتری برخوردارند

 

 

 

mohamadhasanzadeh41@yahoo.com


شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد